بی قفس وبی میله ها ، سلام من به قاصدک
به آسمون بی غبار ، به بال های شاپرک
تلنگر خاطره ها ، گرم با همکلاسیا
چوب کوتاه ، چوب بلند ، و بازیِ الک دُولک
بوسه ی من به پای او ، به دست گندمکار او
که از وجود اجنبی ، خاکمونو کرده الک
به شُر شُر ِ آب رون ، به بذر پاکی کاشتنش
به پنجه های خَش خَشی ، به پاشنه های پر ترک
دلم حسابی تنگ شده ، برای بوی اطلسی
یه عالمه لال عباسی ، با گل های پَرک پَرک
کِل زدن چلچله ها ، رقصیدن کبوترا
ساز زدن مرغای عشق ، خوندن صدتا «واسونک» *
سلام به ابر آسمون ، به آفتاب خجالتی
که پشت ابر برفکی ، نشسته می کِشه سَرَک
سلام به رقص شاخ و برگ ، به دشت سبز گل گلی
که با شقایق و چمن ، خودش رو کرده خوب بَزَک
به قطره های شبنم و به عشوه های رازقی
بال زدن قناری و خوندن بی دوزو کلک
دلم می خواد که نخلامون ، سر بکشن به آسمون
یه سفره با نون و پنیر ، خرما و گاهی هم خارک
چار گوش اون صداقت و یه دیس پر از مهر و صفا
دُور تا دورش بشینیم ، با کاسه ی آب خنک
قصه بگیم از قدیما ، از تشرای پدر بزرگ
از دم گرم آبی بی ، از قبا و شال و لَچَک
سر بزنیم به بغچه هاش ، بو بکشیم خوراکیاش
با خواهرا ، برادرا ، به عشق چندتا ناخنک
معلم خوش زبون و هندسه و تخته سیاه
مثلثات و بقیه ، مدرسه و چوب و فلک
بازم بگیم از پرِقو ، چشم طمع دنبال او
شکار چیای تور به دست ، بال و پرش نشه تشک !؟
پشت بومای کاهگلی ، تابستون و کوزه ی آب
نجواهای قشنگ قشنگ ، ساده و پاک ، بدون شک
شبا ببندیم پشه بند ، هی بشماریم ستاره ها
دعوا کنیم ، این مال من ، اون مال تو ، چرخ فلک
دلم می خواد آینه باشم ، حرفای راس راس بزنم
صاف و زلال و شیشه ای ، بی ترک و بدون لک
وزن کنم آدمارو ، با سنگ طلای معرفت
با اشرفی ، نه اینکه با ، مثقال و سیرو یا چارک
واسونک = ترانه های محلی که برای عروس و داماد می خوانند
صمد کریمی فام «ایمان»
12/5/2012 شارجه – امارات
نیست حتا ستاره ای ،گاهی
زیر این سقف خیس و خاک نمورمی شود مثل سایه ی جسمم
می گریزد دوان دوان تا دوربا شب سردو سوره ی تدفین
آرزوهای مانده در تهِ گورکرکسان ، سیر در ضیافت من
جمعشان جمع و خوش چران در سورمی شود صبح و مرگ این کابوس ؟
یا که تا هر همیشه ای در تورزدن دست و پا که کافی نیست
می کنم پاره بند ، با ساتورزدن دست رد به سینه ی چشم
خسته از این همه اطاعت کور
صمد کریمی فام «ایمان»
18/فروردین/ 1391شارجه امارات
روپوش مدرسه ،چارقد سفید
دخترایِ کوچکِ بی دس رسی
با لپای گل گلیّه بی ماتیک
مثلِ برگِ غنچه های گل اطلسی
گلدونای بی لعاب دور حوض
میگن از نجابت لال عباسی
بوی بارون، میپیچه تو پَین دری
میکنن خاطره هارو وارسی
خنده های با نمک شمعدونیا
چهچهه قناریای هر قفسی
نمِ بارون ، بوی پاکی پاکی ، تب عشق
نمی میره ، توی سرماهیچکسی
هر کسی میچینه هر چی کاشته خود
دوست نداره زندگیّه کرکسی
آدما تو کوچه ها گم نمیشن
نَنِوازن ، گاهی ساز بی کسی
عطرای صداقت مادر بزرگ
وقتی که ،می ،وزه باد ، مَلَسی
تا میام به خاطراتا برسیم
یه صدا میاد میگه ، مرَ خَّصی
چراغایِ سبز همه خاموش میشن
می بینی ، که وقت کوچِ راس راسی
بوی خاک و زنگ رفتن ، یه غزل
یه مسافر ، پای خسته ، نفَسی
موقعِ یی خاطراتت زنده میشن
می رسی به ایستگاهای باز رسی
حالا که ، زَمونَمون ، عوض شده
تک نوازا می زنن ، دلواپسی
صمد کریمی فام «ایمان»
10/فروردین/ 1391
تو بابال سفر آزاد ، غم هجرانه اش بامن
در این سرمای پاییزی ، اگر با برگ می ریزم
دو چشمت را نگیر از من ، که طبعم خشک خواهد شد
سونامی می کند آخِر ، دو نیلی رنگ دریایت
کسی جز من نمی سوزد ، دراین برزخ ، در این آتش
بیا خورشید در برکه ، برای ماهی عاشق
گران بفروش اشکت را ، که مروارید کمیاب است
برای چیدن مهتاب ، سکوی اوج می خواهی ؟
به من گفتند ای عاشق ، شراب عشق مسموم است
گوارا شوکران از تو ، لب و پیمانه اش با من
صمد کریمی فام «ایمان»
شارجه - امارات (4فروردین 91فکر الیاف خیس باران نیست
خاک خشکم ، لبم ترک دارد
مثل عشقی که طعم گس دارد
همه از دیو فتنه آبستن
ارتباطی بدون حکم نکاح
می شود هر زمان به بند افتاد
خسته از پندو حکم و دستوریم
چادرت را ببند دور کمر
5اردیبهشت1390
فصل عریانی به پایان آمده ، سبزِ قبا
بر تنت کن ! ای درخت تازه پوش با حیا
غنچه ها ، گلبرگ ها را می کند باران به پا
سینه هارا ساقه می چاکد ، جوانه پا به پا
سایه گستر بر زمین با تراوت ، با صفا
ناخنی بر شیشه زن ، رگبار های خوش صدا
موسم کوچ پرستو با صدآهنگ و نوا
جوی ها با ساز آبی در همایون می زنند
عطر می پاشد نسیم و می شود خوشبو هوا
گرد افشانی کند گل ، دشت و صحرا دلگشا
حمد می خواند کبوتر ، با سرود و ربّنا
گِرد سین های سلامت ، سینه ها گرم دعا
هدیه های ایزدی چون رایگان کرده عطا
صمد کریمی فام «ایمان»
18/اسفند/1390شارجه امارات
برده وار ، وصله می زند طناب
تک سوار ، روی چرخ روزگار
سمت نا کجا ، چه می زند رکاب !
بوی چرک دست و ، رو برو سکوت
مرگ قوت ، حال بچه ها خراب
بی نگاه ، بی محبت و صفا
بوی گند می دهد به این سراب
با کمر ، که می کند سیاه تنم
پیش دیگران خوشم ، به رخ لعاب
کوچه ها که بسته ، بی هوا ، خفه
خانه سرد ، وقت رفتن است و خواب
تا که پایه سست می شود ، سپس
صندلی سقوط ، تاب و تاب و تاب
صمد کریمی فام - ایمان
28/1/2012 - اماراتبا شعله های یخ زده ، اما به پا طپش
همواره با سپیده طلوع دوباره ها
در قاب سلطه ها ، و سیاهی ، صدا ، طپش
از آستین گرم کناری در آمده
می خواند آیه ، حلقه ی با هم ، نوا ، طپش
از بذر دست ها که به گلدان نشانده شد
روییده می شود ، همه جا ، آریا طپش
با دست های متصلی ، گرم و با وقار
تکرار می شود به طپش ، بارها طپش
صمد کریمی فام «ایمان»
شراب کهنه ی خم خانه ی عشق
که نشناسم سر از پا ، گاه مستی
عجب گیراست این افسانه ی عشق
صمد کریمی فام «ایمان»
تاول رسیده های زخم نفس وا نمی شود
فریاد بی صدای ساز قلم ، تا نمی شود
از جذرو مد گیج حادثه فاکتور گرفته شد
البته کسر گنگ واقعه ، گویا نمی شود
خاموش مانده بانگ سوره ی ماندن کنار هم
رنگین کمان شب که سایه ی طوبا نمی شود
گو اینکه نامه هایمان به خداهم نمی رسد
کو کشتی نجات ؟ یک تنه پیدانمی شود
با رنگ پر لعاب ، شانه ی بی یارو بی طپش
در گوشه های دیر ، سایه که ترسا نمی شود
صیاد های شوم شبچره دامی گشوده اند
دیگر طلوع تازه ها ، شب رؤیا نمی شود
من بودم و سیاهی شب بودو ما دوتا
با ساز هر چکامه سرودیم ، قصه ها
از درز پنجره بیرون پر ید ، شعر
من ماندم و تو بودی و این سومی ، حیا
پروانه پرکشیدو پرش زد به پنجره
آمد سرک کشیدو بغل کرد ، ما سه تا
در جای پنجم خالی ، شمعی نشست و خواند
با قطره های مرمریش ، جای اشک ما
چیزی که مانده بود در این محفل خراب
یک رد پای قدیمی ، از یار بی وفا
جایی برای خواندن بلبل نمانده بود
اندیشه های مبهم من ، گیج نا کجا
صمد کریمی فام «ایمان»
29/ مهر ماه/1390
شارجه - اماراتتندیس منجمدی از تمام من
بر میله های قفس شانه تا شانه
تیغی کشیده جنون از نیام من
بی حرمتانه چروکیده می شود
در لابلای سلطه ی کژدم ، قیام من
حالا هوا پرِ باروت می شود
زهری چکیده پیاپی به کام من
از دانه های شنی تا کویر تن
می روید از لب فردا ، قیام من
مهرماه 1381 شیراز
وقتی ستاره ای
در برق یک نگاه
تاریکی مرا
شب مهتاب می شود
27 آذر 1390
شارجه امارات
برای مردن امروز هم ، خیالی نیست
بدون ترس بمانم ، نه زیر مقبره ها
اسیر خوردن این لاشه ام ، شغالی نیست
چنار تیشه به دستم ، برای تابو ها
و دست های قفس ساز من کمالی نیست
چه فرق می کند این جا قفس ویا آنجا ؟
برای فکر کبوتر ، پری و بالی نیست
نگاه حسرت من بر دو بال سیمر غ است
چه حیف ، که قاف در انحصار ذالی نیست
عبور می کنم از مهرو موم روزنه ها
که روی پنجره ها ، شیشه ی زلالی نیست
دلم برای سیاوش دو باره تنگ شده
میان آیه ی یخ آتش و ذغالی نیست
پرنده زنده به بام و نه بوم نقاشی
و سهم چلچله ها در کنار قالی نیست
و ای ترانه ی رستم ، بیا حماسه بخوان !
که در تیاتر شهر ، هیچ جای خالی نیست
صمدکریمی فام «ایمان»
جمعه/اول مهر ماه/1390
شارجه امارات
عشق يعني روز اول
گريه ی نوزاد، لبخند پدر
مادر و آغوش گرم و نغمههاي خوش به لب
عشق يعني خانهاي با ده اتاق
روبروي هر دري صد شاخه ی «لالعباسي»
با حياط ساده ی كف آجري
عشق يعني حلقه ی همسايهها
پاككردن سبزي و ماش و برنج
عشق يعني صبح زود
يك سلام ساده و تقديم با لبخندهاي رفتهگر
عشق یعنی بوسه ی گرم پدر
اشكهاي خبس در چشمان او
عشق يعني خواب رفتن نيمهشب روي كتاب
عشق يعني بوسه روي گونه ی پير پدر
عشق يعني سيني و يك كاسه آب
برگ سبز و يك كتاب
بوسه بر قرآن و چشم انتظار
همسر و پاشيدن آن كاسه آب
عشق يعني نامهاي با خط بد
آمده ازر اه دور
جاي پاي بوسهها امضاي او
عشق يعني انتظار
چشمهاي مادري بر قاب در
عشق يعني بوي خاك
بوي باران
رنگ سرخ
عشق يعني لالههاي جاودان
عشق يعني مرزهاي ماندگار
عشق يعني عاشقان سر بدار
عشق يعني يك نگاه
بيتوقع، بيريا
عشق يعني کوچههاي قلوهسنگ
با حصار و خانههاي کاهگلي
عشق يعني شالیزار
بوي گندم
بوي نان
بوي بهشت
عشق يعني دختران كوزهدار
دوششان پر از زلال چشمه ها
عشق يعني آب مالي در سحر
با ترك بر دستهاي برزگر
عشق يعني نغمههاي ساز من
كوچههاي شب پر از آواز تو
عشق يعني رجزدن با عطر گل
شانه شانه روي فرش
عشق يعني در زمستان
زير بارن زير برف
خار و خس را از زمين پاكمان بيرون زدن
عشق يعني در بهاران
غنچهها را باز ديدن
عشق يعني جامه با رنگ سفيد
پاي تخت دردمندي بيقرار
عشق يعني سطر سطر شعر پاك
با تراوشكردن از اعماق جان
عشق يعني سجدهگاه عارفان
بوسه بر درگاه دوست
شستشوي رنگ شيطان، رنگ غم
موج خوش عطر اذان
عشق يعني پاي جويي
از عبور آب
بودن را چشيدن
عشق یعنی من نمی دانم ، نمی دانم که کیست ؟
خانهاي ميسازم، كوي حيا
سایه ی نبش رهایی
خارج از
محدوه
در سه جاف پاييز
كه نميخواهد از او
هيچ كس پروانه
چون كه اين كوچه صد پروانه
يك درش باز شود رو به زمستان
و در ديگر آن رو به بهار
آب آن چشمة جوشان
جويها ساقي باران
سقف آن چتر حرير
آسمان نقره باران
و پرند پيچك سبز
بكشد بار ستونهاش آسان
آجر از جنس صداقت
تابلوش خاطرهها
و حياتش زيبا
با لب و بوسة گلهاي اقاقي پرچين
پنجرهها آيينه
ميشود باز درش رو به اميد
خانه را رنگ زنم
با عطش سايه يك رنگي عشق
شيشهها تاي نسيم
پردهها رنگ نجابت
فرشها طرح صفا
با پر و بال قناري رنگين
سقفها رنگ محبت
* * *
وزش باد بهاري
تابش مخزن خورشيد
خيمة برف زمستان
جملگي، تهوية خانة رؤيا
* * *
نور مهتاب شود، شمع و نويد
و فرا خوانده شود، پاي نوامان، زهره
تا نوازد آهنگ
سروها رقصكنان، بيپروا
بيد بازيگر مجنونپيشه
من و تو آینه ی هم شده ها
مست در بستری از آرامش
بافته از مخمل عشق
بَغل پنجره ی خاطرهها ، وابلمیم
لای ابریشم رؤیای شب آرامش
10/10/80
هر زمزمه طفل عشق می زاید ، عشق
پایان برسد هر آنچه ما داشته ایم
جاوید مسلم است و بی شاید ، عشق
دوم آذر ماه 1390
شارجه امارات
برای مردن امروز هم ، خیالی نیست
بدون ترس بمانم ، نه زیر مقبره ها
اسیر خوردن این لاشه ام ، شغالی نیست
چنار تیشه به دستم ، برای تابو ها
و دست های قفس ساز من کمالی نیست
چه فرق می کند این جا قفس ویا آنجا ؟
برای فکر کبوتر ، پری و بالی نیست
نگاه حسرت من بر دو بال سیمر غ است
چه حیف ، که قاف در انحصار ذالی نیست
عبور می کنم از مهرو موم روزنه ها
که روی پنجره ها ، شیشه ی زلالی نیست
دلم برای سیاوش دو باره تنگ شده
میان آیه ی یخ آتش و ذغالی نیست
پرنده زنده به بام و نه بوم نقاشی
و سهم چلچله ها در کنار قالی نیست
و ای ترانه ی رستم ، بیا حماسه بخوان !
که در تیاتر شهر ، هیچ جای خالی نیست
صمدکریمی فام «ایمان»
جمعه/اول مهر ماه/1390
شارجه امارات
دردل ، که شهر خدا می شود و بارانی
گاهی دوباره غزل می شوم ، نمی خوانی ؟
آبی و سینه به رود زمانه می سایی
پیش تو برکه می شوم اما نمی مانی
آلوده ام به سرودن ، تمامیم این است
طناب گردن من را ، چرانچرخوانی ؟!
شعرم که بوی خون کسی را نمی دهد
پوشانده بر تن من صد قبای عثمانی
گفتی که واژه پرستم: نه کفر ابلیسی
اعدام حنجره ام را طلب کنی ، آنی
پیوند های قدیمی دو باره وادادند
با چسب واژه ی یکتا ، چرا نچسبانی ؟
من شاعرم ، که پنجره ام را شکسته اند
من شاعرم ، که حنجره ام را ... نمی دانی !
این است آنچه که دارم برای هر تاوان
من شاعرم ، قلمی دارم و کمی جانی
صمد کریمی فام «ایمان»
27/مهرماه/1390
شارجه - امارات
برای تو ایران !
اسیر بوی خاک تو ، خراب آب نیلی ات
من از تبار ماندنم ، بیا و شک نکن به من
دچار این همیشه ها ، غبار سرمه ی تو را
به چشم خود چکاندنم ، بیا و شک نکن به من
و وای اگر غریبه ای ، نگاه چپ کند به تو
واژه ی سر شکاندنم ، بیا وشک نکن به من
تمام زورو غیرتم ، دور گلوی ناکسش
طناب را تناندن است ، بیا و شک نکن به من
اگر که شکوه می کنم ، گرسنه ، شیر بندیم
نجیب پاک ماندنم ، بیا و شک نکن به من
بدان که ذره ماسه ات ، به ناکسی نمی دهم
زخمی پس ستاندنم ، بیا و شک نکن به من
سبز تویی ! سرخ تویی ! سپید شاخه ی رزی !
عاشق پروراندنم ، بیا و شک نکن به من
تمام عاشقانه ام ، غزل غزل ترانه را
خلیج فارس خواندنم ، بیا و شک نکن به من
صمدکریمی فام «ایمان »
نقدی بر بهار خاکستری ،کاری از زهره ی ابوقداره وپروین پور جوادی
خنکای پاییز بود و لابلای درختان بی برگ و سایه پرسه می زدم تا چنگی به
ابرها انداخته"شاید باران بیایید.
باران امده بود و من بی انکه خیسی نم نمش را مز مزه کنم ،بهار خاکستری
را می خواندم، نه با علاقه "بلکه ازروی تکلیف ،"سنت رومان نخوانی خود را
شکسته و با کتاب مشترک ابوقداره و پور جوادی در گیر شدم.
نگارش زیبا ومتین کتاب وادارم کردکه بخوانم و بخوانم تا به پایان داستان برسم.
باران بند آمده و خورشید تلنگری به سرما زده بود"کمی گرم شدم تا برگردم و
بهار خاکستری را نه به عنوان یک رومان بلکه کاری شجاعانه و پژوهشی را در
قالب داستان باز خوانی کنم"این بار نه از روی تکلیف بلکه از روی علاقه.
زیرا تعویض راوی در مسیر حرکت داستان"کسل کنندگی را از جان اثر گرفته و
دیگر اینکه با ابزار و واژگان"تصاویری ساخته شده که به علت زشتی آن در
فرهنگ ایرانی نویسندگان معمولن از بیان آن ها سر باز می زنند تا بتوانند عفت
قلم را حفظ کنند اما اغلب ناچار می شوند صورت مسئله را پاک کنند.
لیکن مولفان این کتاب با کنایه گویی وچیدمان واژه گان مناسب"بدون
شکستن حرمت قلم رابطه نا مشروعبهروز را به مخاطب خود انتقال داده اند.
فراز هایی که در لابلای کتاب وول می خورند.
1- سفر به عمق احساسات به خصوص کارکتر اصلی داستان(بهروز)کسی
که نمی داندکیست؟!یا چیست؟!اما دوست داردکه زن باشدوبرای این دوست
داشتن مشروع مورد هجوم /نفرت و سوء استفاده قرار می گیرد .
گناهکاری که هیچ جرمی را مرتکب نشده.
2 - نمایش مردانی که در خانه شیر غرانند و سالار میدان"ولی خارج از آن
خار و زبونندو بی دست وپا (صفحه ۲۵)
3 - مصاحبه ارزشمندی که در بخش پایانی کتاب با پزشک معالج انجام
گرفته مخاطب را تا حدودی با زوایایعلمی کار طوری اشنا می کندکه
مولف در نقش کارشناس علوم پزشکی خود نمایی نکند.
4 - فضا سازی ها"دیالوگها وفریاد هایی که در سکوت کشیده می شوند
به قدری واقعی ساخته وپرداخته شده اندکه مخاطب را وادار به همزاد
پنداری می کنند"تا انجا که به همراه شخصیت ها شاد"غمگین"مایوس"
افسرده و بالاخره امیدوار می شوند.
و اما جان کلام
پرداختن به مسئله ای که در جامعه ی متعصب ما یک واقعیت کتمان
نا پذیر بوده ولی کسی جرات بیان ان را نداشته"مولفان بهار خاکستری
ثابت کردند که می توانند وزنه ای را بر دارند که بعضی مردان پر مدعا توانش را نداشته اند.
آن ها اولین قدم را برای زنگ زدایی از انسان های بیگناهی که زیر ارابه
تهمت ها"حقارت ها"آلودگی هاو... در حال له شدن هستند بر داشته اند.
به امید انکه دیگران این راه را ادامه بدهند تا لااقل حساب این جماعت از
انگل های همجنس باز جدا شود.
تا چنین مظلومانی بهار را همانگونه که سبز و سر زنده است در آغوش بگیرند
والسلام
صمد کریمی فام از دبی
پایان تقدیر خودم ، حتا خودم هم نیستم
گم کرده ام خود را نمی دانم که آیا کیستم ؟
سلول های مرده ای در یک اتاق پوستی
یا این که اکسیژن ، و یا سولفات ، اصلن چیستم
اندام جانداری که جانش از تناسب خالی است
پشت چراغ قرمز هستی ، همیشه ایستم
اما نه ، این ها فکر های انگلی ، دیوانگی
انگار دور از خود ، ودر اوهام خود می زیستم
این جمجمه ظرفی پر از سلول های فسفری
خاکستری ، از بر ترین های خدایی ، بیستم
حالاخودم هستم ، تخیل ، عقل و عشق و اندیشه
من استخوان و پوست و گلبول و کربن نیستم
صمد کریمی فام « ایمان »
یکشنبه 16 اکتبر2011 - شارجه امارات
صد ها هزارقطره ی باران که خوانده دشت
بر واژه های پیچک ذهنش چکانده دشت
پرواز پیله را که به پایان نمی رسد
بر لخته های مست چکامه تنانده دشت
تا با دو صد قصیده ببارد به ساق و برگ
اما غزل به رسم جدایی ، نخوانده دشت
از بس که بال خسته به طوفان سپرده است
دیگر رمق به قامت زردش نمانده دشت
در لحظه های کوک بهاری مثال ابر
خود را به پشت بام نسیمی رسانده دشت
از داغ لاله های سحر تا سپیده ، سرخ
با من ترانه ای ، تن شب را درانده دشت
رقصیده ماشه ای ، و پرنده سقوط سرد
بر خاک دامنش گل آتش نشانده دشت
خود را و بال زخمی و رنگین کمانیش
بر خاک سایه های اقاقی تکانده دشت
در ازدهام موج شقایق ، سپیده دم
گویا پیام سرخ به فردا کشانده دشت
صمد کریمی فام «ایمان»
1386/1/7
به ساز کوک پرستو دوباره دم بزنیم
برای پیچش تقدیرمان قدم بزنیم
پر از ورم شده اندام مفتخور هامان
به دست خود همه سوزن به این ورم بزنیم
نمی شود که گدایی کنیم ، سفره مان
به عشق دانه سری هم به هر حرم بزنیم !
برای آن که گرسنه است و چشم بر دیوار
به نان خشک کپک داده نم بزنیم
چه خوب می شد اگر مست می شدیم از هیچ ! ! !
برای مردن بابا ، (بابا کرم)* بزنیم
تمام راه خدا را به روی ما بستند
همیشه بوسه ی آلوده بر صنم بزنیم ؟
نقاب چهره بیفتد ، اگر که «ما» بشویم
ثواب زخمه به آقای محترم بزنیم
چراغ عقده درونی به دست دود افتاد
برای رفتن از یاد با گرم بزنیم ؟ !
«قرابه های غزل را » دوباره سر بکشیم
لطیف سیلی نرمی ، به گوش غم بزنیم
دلم برای تو تنگ است و نوحه خوان توام
«صمد»بیا و کمی با خودم قدم بزنیم
صمد کریمی فام «ایمان»
شارجه امارات-مهر ماه 1390
تابوت خیس من ، روی دوش لاغر سرما
تا بستر یخچال های تاریک
باد ، شکاف و شکوفه
خطوط کف دست های آسمان
بلند بلندبه هم نمی رسند
* * * *
از پشت یخبندان خورشید
طپش داغ سینه ها
قطره قطره ، خاک را نم می کشند
دانه از پستان خاک می نوشد
* * * *
پرواز خواب
دانه دانه ، بیدار می شوم
قد کشیده های تنومند
ریشه های همبازی
شاخه های هم پیمان
خطوط دست های خاک
کوتاه به هم رسیده اند
تند باران می بارد . . . .
صمد کریمی فام «ایمان»
سپیده دم
پرندگان تیز رو
از لوله های جوخه
تا شتابان سینه
آتش می دوند
صدای چکاوک
چکاچکِ گلنگدن
زیر سیاهیِ پوتین ها
مارش عزا می کوبد
تا جشن سرافرازی استخوان های خورد شده
ومن ،
زره پوست بر استخوان پوشیده
بر تپه ی فریاد
لرزه ی کوه را سکوت می خندد
در حضور پیچش رقص گلوله ها
از خشک ساقه های درخت مرگ
جوانه می زنم
*
راهرو های تاریخ
از پچ پچِ پرواز لبریز
دیگر نگاه آسمان
فراز بارش سرخ
گواه راز بودن نیست
خاک ،
تنها ماندن را نقاشی می کنددخترکی را به دار می کشند
برای تولد قالی ها
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
دیوار
صورت ها آبله ای
پرنده های سوخته
نخل های مدادی
پارس می کنند اینجا
صلح
قدم زدیم و سرودیم و عاشــــقانه شدیم
هزار قصه نوشتیم و خود ترانه شـــــدیم
قرابه های غزل را دو باره نوشــــــیدیم
به یاد مرغ حــــرم ها ، سیاه دانه شـــــدیم
به برگ های پلاسیده هم سخـــن گفتیم
ودرغروب خودیت طلوع عارفانه شـدیم
برای کشف معـــــــــــــــمای نا کـجا آباد
دو باره مست و خراب از می شبانه شدیم
به چهره های دروغـــــی نقاب تازه زدند
و ما که رستم و سهراب قهوه خانه شدیم
گــــــــــلاب کوزه مطهر نکرد قلیان را
برای کشتن سهـــراب ، ما بهــانه شـــدیم
اگر چه بی خبری ، عالـــمی گلستان بود
به سمت آتش نمرود ، ما روانه شـــــدیم
اذان شدیم و سپیــــــــــده به ناممان بالید
خداحلول خلوت ما شد ،و بیکرانه شدیم
سلام کرده به باران ، وضوگرفته و بعد
قنوت خوانده و شیدای بی نشــانه شدیم
سحر که با لب مهتاب گفــــــــتگو کردیم
برای لاشــــه ی تزویر تازیانه شـــدیم
کنار وســـوسه جا بود ، ما گذر کردیم
دو باره ساده ترین شیيِ این زمانه شدیم
قفس پریدو قناری شدیم وخوش آهنگ
میان این همه دیوار،شوق شاعرانه شدیم
صمد کریمی فام « ایمان »
29/شهریور /1390
شارجه - امارات
از چروک چهره ام ، آیینه ها دق کرده اند
برگ های سرو را برهان ناطِق کرده اند
در گلستانی که صد ها غنچه در حال سماع
خار های غصه را بر دو ش عاشق کرده اند
سخت طوفانی است دریا ، ساحل پیوند گم
دستهای بسته را ، پاروی قایق کرده اند
پنجه های من جنون می کارد اما ، داس ها
سینه ی معشوق را گلدان منطق کرده اند
آنطرف تر سازو آوازی به پا ، اینجا ولی
ماهیان حوض با من گریه هِق هِق کرده اند
از نقاب آینه ، تردید را باید گرفت
چون زلال چشم را پر از حقایق کرده اند
باز هم یک روزنه ، نوری که می تابد ظریف
چشم های منتظررو سمت مشرق کرده اند
سر زمین خسته ی من ، همچنان جاویدی است
هر وجب از خاک آن ، زیر شقایق کرده اند
صمد کریمی فام « ایمان »
دهم شهریور 1390
شارجه اماراتمن از تبار شکستن ، زلال آیینه
دلم گرفته مثال غروب آدینه
مگر نمی شنوی ، داغ می شوم این جا
میان آتش و برزخ ، شبیه خاگینه
منم ! همانکه شکستی به سردی سنگت
نمک بپاش و بخور این غذای بی کینه
تمام غنچه ی یادم ، اسیر پر پرِ باد
خزان که می چکد از تو ، بهار دیرینه !
چقدر تیشه ی شیرین به ریشه می کوبی ؟
و دفن برگ تکیده به گوشه ی سینه
تو باغبانی و کارت فقط هرس کردن
ترک ترک شده دستت ، زمخت و پُر پینه
اگر ترانه ی پیوند هم بلد هستی
بخوان دو باره سرودی ، به یاد پیشینه
صمد کریمی فام « ایمان»
25/شهریور/1390
شارجه امارات